تبليغاتX
X. .X. .X . .


قلبم . . .

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                          عشق يعني ...                        شدن

ساختن                                                                                    عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                      وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

 

عشق                                      آميختن                                         افروختن

يعني                                 به هم          عشق                               سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                       كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

 

  عشق                                 من

    يعني                           الاسرار

    كلبه                  مخزن

     اسرار     يعني

     عشق

 

2 نوشته شده در 2008/8/22ساعت 9:56 PM توسط sajad |

مکتب عشق

ما تکیه به بام چرخ گردون زده ایم

 

 

بر دیو سیاه شب شبیخون زده ایم

 

 

در مکتب عشق  با شرار سینه 

 

 

آتش به کتاب عشق مجنون زده ایم  …

 

2 نوشته شده در 2008/8/22ساعت 9:55 PM توسط sajad |

عشق چیست

   
 

شعراي فارسي زبان، عشق را اکسير ناميده اند. کيمياگران معتقد بودند که در عالم، ماده اي وجود دارد به نام اکسير يا کيميا که مي تواند ماده اي را به ماده ديگر تبديل کند. عشق مطلقا اکسير است و خاصيت کيميا دارد. عشق آيت که دل را دل مي کند و اگر عشق نباشد دل نيست، آب و گل است. از جمله آثار عشق نيرو و قدرت است. محبت، نيروآفرين است، ترسو را شجاع مي کند. عشق و محبت، سنگين و تنبل را چالاک و زرنگ مي کند و حتي از کودن، تيزهوش مي سازد. عشق است که از بخيل، بخشنده و از کم طاقت و ناشکيبا، متحمل و شکيبا ميسازد. عشق نفس را تکميل و استعدادهاي حيرت انگيز باطني را ظاهر مي سازد. اثر عشق از لحاظ روحي در جهت عمران و آبادي روح است و از لحاظ بدن، در جهت گداختن و خرابي، اثر عشق در بدن، درست عکس روح است. عشق در بدن، باعث ويراني و موجب زردي چهره، لاغري اندام و شقم و اختلال هاضمه و اعصاب است.

شايد تمام آثاري که در بدن وجود دارد، آثار تخريبي باشد، ولي نسبت به روح چنين نيست، تا موضوع عشق چه موضوعي و تا نحوه استفاده شخصي چگونه باشد؟ علاقه به شخص يا شيء وقتي که به اوج شدت برسد، به طوري که وجود انسان را مسخر کند و حاکم مطلق وجود او گردد، عشق ناميده مي شود. عشق، اوج علاقه و احساسات است. احساسات انسان، انواع و مراتب دارد. برخي از آنها از مقوله شهوات و مخصوصا شهوت جنسي است و از وجوه مشترک انسان و ساير حيوانات است. در قرآن کريم رابطه ميان زوجين را با کلمه مودت و رحمت تعبير مي کند (سوره روم/آيه 21) و اين نکته بسيار عالي است. اشاره به اين است که عامل شهوت تنها رابطه طبيعي زندگي زناشوئي نيست. رابطه اصلي، صفا و صميميت و اتحاد دو روح است و به عبارت ديگر، آنچه زوجين را به يکديگر پيوند يگانگي مي دهد، مهر و مودت و صفا و صميميت است، نه شهوت که در حيوانات هم هست. بنابر اين محبت وقتي که به يک حالتي برسد که زمام فکر و اراده انسان را مي گيرد، بر عقل و بر اراده تسلط پيدا مي کند و به همين جهت حالتي مي شود شبه جنون، يعني عقل را ديگر در آنجا حکمي نيست، به آن حالت " عشق " ناميده مي گويند:

قياس کردم تدبير عقل در ره عشق *** چو شبنمي است که بر بحر مي کشد رقمي

در مسأله جنگ عقل و عشق مي بينيد که هميشه پيروزي را با عشق دانسته اند و محکوميت را با عقل:

نيکخواهانم نصيحت مي کنند       ***  خشت بر دريا زدن بي حاصل است
شوق را بر صبر قوت غالب است *** عقل را با عشق دعوي باطل است

يک چنين حالتي را " عشق " مي نامند. عيب اساسي اين حالت اين است که از اختيار انسان خارج است. اين قابل توصيه نيست. برخي امور است که اگر پيدا بشود، به شرط اينکه انسان در برخورد با آن به نحو احسن رفتار کند مفيد واقع مي شود ولي خودش قابل توصيه نيست، مثل مصيبت. مصيبت براي انسان مي تواند آثار بسيار مفيدي داشته باشد اما قابل توصيه نيست که به انسان بگويند تو به دست خودت براي خودت مصيبت به وجود بياور چون مصيبت و بلا يک کوره خيلي خوبي است براي اصلاح انسان. اين مسأله اي که به نام " عشق " ناميده مي شود نيز چيزي است که اگر پيش آمد ممکن است يک کسي را خراب کند، ممکن هم هست يک کسي را آباد کند، ولي به هر حال يک امر قابل توصيه نيست.

اگر هم عرفا آن را توصيه کرده اند آنها يک ادعايي دارند، ادعاشان اين است که مي گويند آدم کامل مثل يک آدمي است که شنا را خوب بلد است که اگر يک کسي را که شنا بلد نيست در دريا هم بياندازد، اگر ديد غرق مي شود مي تواند او را بگيرد و بيرون بياورد. آنها معتقدند که يک آدم کامل اگر بر يک ناقص اشراف داشته باشد، مي تواند مراقب و مواظب او باشد و نگذارد هلاک بشود. مثل آن تمريني که بچه ها را در استخر مي دهند. به بچه نمي شود توصيه کرد که به تنهايي برو در استخر، اما تحت مراقبت يک نفر مربي مانعي ندارد، او مراقبش است، اگر ديد دارد غرق مي شود نجاتش مي دهد.

همچنين اينها معتقدند که اين يک امري است که اگر رخ بدهد، در انسان وحدت و تمرکز ايجاد مي کند، يعني او را از هزاران رشته تعلق جدا مي کند. يک عيب اساسي در ما اين است که در روح ما صدها رشته به صدها شي ء وابستگي دارد نه به يک شي ء ، به صدها شي ء از نظر روح و معنا وابسته هستيم ، مثل يک انساني يا يک حيواني که با رشته هاي مختلف به صد جا بسته باشد، اگر يکي از آنها بريده شود نود و نه تاي ديگر هست، دو تا بريده شود نود و هشت تاي ديگر هست. انسان براي اينکه به خدا از نظر عمل موحد باشد و همه رشته هاي متصل به او از خدا سرچشمه بگيرد بايد همه اينها را قطع بکند تا بتواند به او وصل بکند و مصداق «فمن يکفر بالطاغوت و يؤمن بالله؛ پس هر که به طاغوت کفر ورزد و به خدا ايمان آورد » (بقره / 256) بشود.

اينها معتقد هستند که همين چيزي که اسمش" بلا " هست  (عشق ) سبب مي شود که انسان از همه آن صد شي ء مي برد، به همان يکي وصل مي شود و اين حالت تمرکز در او پيدا مي شود. آنگاه مدعي هستند همين قدر که اين تمرکز ولو نسبت به يک مظهر و يک شي ء باطل در او پيدا شد بعد امکان اينکه اين تمرکز تحت مراقبت يک " کامل " از اينجا برداشته شود و به مرکز اصلي خودش گذاشته شود هست. آنچه گفته اند روي اين حساب است. در مورد ماهيت عشق نظريات مختلفي وجود دارد از جمله: يک نظريه اين است که مي گويد عشق به طور مطلق ريشه و غايت جنسي دارد، روي همان خط غريزه جنسي حرکت مي کند و ادامه مي يابد و تا آخر هم جنسي است.

نظريه ديگر همان نظريه اي است که حکماي ما اين نظريه را تأييد مي کنند که به دو نوع عشق قائل هستند: عشقهاي جنسي و جسماني، و عشقهاي روحاني، و مي گويند زمينه عشق روحاني در همه افراد بشر وجود دارد. حکماي اسلامي اولا مدعي هستند که عشق يک نوعش اساسا شهوت است، آن را " جسماني " مي نامند و مي گويند رهايش کنيد. يک نوع ديگرش هست که مي گويند آن شهوت نيست و امر روحي است، تازه آن هم که امر روحي است خودش في حد ذاته يک کمالي براي انسان نيست. مي گويند وقتي که انسان اين حالت روحي را پيدا کرد و يک حالت شبه جنون در او پيدا شد خاصيتش اين است که انسان را از غير آن معشوق از همه چيز مي برد و جدا مي کند و انسان تازه آمادگي پيدا مي کند براي اينکه يکدفعه از خلق يکجا ببرد و در معشوق تمرکز پيدا کند. داستان يوسف و زليخا که در روايات آمده است همين است.

زليخا عاشق يوسف مي شود. تعبير قرآن به جاي " عشق " چنين است: «قد شغفها حبا» (يوسف / 30 ) که " « شغفها »" ظاهرا گفته اند يعني اين که مجامع قلبش را گرفته بود، اصلا قلبش را مثل مشت در اختيار گرفته بود. اين حالت در اين زن پيدا مي شود. بعدها اين زن که قبلا دين شوهرش را داشته است مشرک بوده يا چيز ديگر، موحد مي شود و يک موحد خداپرست کامل مي شود. در قصص و حکايات آمده است که حضرت يوسف آن اواخر مي رود سراغ زليخا. زليخا ديگر به او اعتنا نمي کند. مي گويد من يوسف ام، من هماني هستم که تو چنين مي کردي. هر چه مي گويد، زليخا به او اعتنا نمي کند. مي گويد چرا؟ مي گويد اکنون من کسي را پيدا کرده ام که ديگر به تو اعتنا ندارم. همان حالت قبلي که شک ندارد در مرحله خودش چيز بدي بود تبديل به اين حالت شده بود، يعني اگر همان عشق مجازي يوسف، او را يکدفعه از همه چيز نبريده بود و به يکچنين حالت روحي وارد نکرده بود در مرحله بعد به يک مرحله عشق الهي نمي رسيد که به همان يوسف هم ديگر اعتنا نداشته باشد.

نظريه سومي وجود دارد که خواسته جمع کند ميان دو نظريه، نظريه فرويد و نظريه اي که به عشق روحاني قائل است. فرويد، اين روانکاو معروف که همه چيز را ناشي از غريزه جنسي مي داند علم دوستي را، خير را، فضيلت را، پرستش را و همه چيز را، به طريق اولي عشق را جنسي مي داند. ويل دورانت اين مورخ معروف فلسفه در کتاب لذات فلسفه بحثي درباره عشق کرده است. او همين نظريه را انتخاب مي کند و نظريه فرويد را طرح و رد مي کند. او مي گويد حقيقت اين است که عشق بعدها تغيير مسير و تغيير جهت و حتي تغيير خصوصيت و تغيير کيفيت مي دهد، يعني ديگر از حالت جنسي به طور کلي خارج مي شود. او اساس نظريه فرويد را صحيح نمي داند. وي مي گويد: در سر تا سر زندگي انسان، به اتفاق همه " عشق " از هر چيز جالب تر است و تعجب اينجا است که فقط عده کمي درباره ريشه و گسترش آن بحث کرده اند. در هر زباني دريائي از کتب و مقالات، تقريبا از قلم هر نويسنده اي درباره عشق پيدا شده است و چه حماسه ها و درامها و چه اشعار شورانگيزي که درباره آن به وجود آمده است. با اين همه ، چه ناچيز است تحقيقات علمي محض درباره اين امر عجيب، و اصل طبيعي آن ، و علل تکامل و گسترش شگفت انگيز آن، از آميزش ساده " پروتوزوئا " تا فداکاري " دانته " و خلسات " پترارک " و وفاداري " هلوئيز، به آبلارد " (لذات فلسفه، صفحه 117).

نظر ما در طرح مسأله عشق بيشتر به آن تمايلي است که عاشق به فناي در معشوق پيدا مي کند که ما آن را " پرستش " مي ناميم. اين هم چيزي است که با حسابهاي مادي جور در نمي آيد. در دعاي کميل مي خوانيم: «و اجعل قلبي بحبک متيما؛ دلم را سرگشته دوستي و عشقت قرار بده» "متيم " همان حالتي را مي گويند که ما " عشق " مي ناميم. در چند تعبير ديگر نيز در دعاي کميل نظير اين مطلب هست.
 
 
 
 

2 نوشته شده در 2008/8/22ساعت 9:38 PM توسط sajad |

پس چي بود اين عشق؟

پس چي بود اين عشق؟

 

به كودكي گفتند :عشق چيست؟


گفت : بازي

 
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟


گفت : رفيق بازي


به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت


: پول و ثروت


به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟


گفت :عمر


به عاشقي گفتند : عشق چيست؟


چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست


به گل گفتم: عشق چيست؟


گفت : از من خوشبو تره


به پروانه گفتم: عشق چيست؟


گفت :از من زيبا تره


به شب گفتم عشق چيست؟


گفت: از من سوزنده تره


به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟؟


گفت نگاهي بيش نيستم اگر از شما بپرسندعشق چيست ؟شما چه ميگوييد؟؟؟

 

 

2 نوشته شده در 2008/8/22ساعت 2:56 PM توسط sajad |

عاشق و عاشق تر

 

عاشق                               عاشق تر

نبود در تار و پودش          ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه

فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ،داره از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره،دارم مي ميرم از بس غصه خوردم،بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم،همون كه فكرنمي كردي نمونده پيشت،ديدي رفت ودل ماروسوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت هاهمه خاموشن،به جاي كفتروگنجشك كلاغاي

سياه پوشن ،چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي،ديگه ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي

باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه،ديگه آشفته

بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها، ديگه از

رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو


 

2 نوشته شده در 2008/8/21ساعت 12:59 PM توسط sajad |

دفتر عشق

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بـــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلـــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

 

2 نوشته شده در 2008/8/21ساعت 12:48 PM توسط sajad |

شعر عاشقانه

 
Image and video hosting by TinyPic گفتم نرو پرپر میشم
 
گفتی: میخوام رها باشمImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPicگفتم: آخه عاشق شدم
 
گفتی:میخوام تنها باشمImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPicگفتم: دلم
 
گفتی: بسوزImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: یه عمری باز هنوز
 
گفتم: پس عمرم چی میشه Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: هدر شد شب و روز
 
گفتم: آخه داغون میشم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: به من خوش میگذره
 
گفتم: بیا چشمام توییImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: آخر کی میخره
 
گفتم: منو جنس میبینی Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: آره بی قیمتی
 
گفتم: یه روز کسی بودم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic با من نکن بی حرمتی
 
گفتم: صدام میمیره باز Image and video hosting by TinyPic
 
گفتی: با درد بسوز بساز Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتم : حالا که پیر شدم
 
گفتی: که از تو سیر شدم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتم: تمنا میکنم
 
گفتی: میخوام خردت کنم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتم: بیا بشکن تنو
 
گفتی: فراموش کن منو Image and video hosting by TinyPic


2 نوشته شده در 2008/8/21ساعت 12:41 PM توسط sajad |

عشق ناتمام

اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما
واسه اون ارزش نداره
اون تو فكرت نمي مونه
ديگه از تو نمي خونه
عشقتو مي بره  از ياد
اگه حتي تو پري شي
اون ديگه تو رو نمي خواد
اون كه رفته ديگه
برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش
يه دونه ستاره داره
تو چرا به پاش مي سوزي
چشم به راه اون مي دوزي
اون كه رفته از تو حتي
يه نشوني هم نبرده
گل لبخند تو چيده
سهم شادياتو برده
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره
اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزشي نداره

 

منبع:تارنماي تنهايي

سلام اميدوارم شعري که من خوشم اومده مورده پسنده شما واقع بشه...

اما احسان جان:سلام درسته فکرشو مي کردم اما نمي تونم نمي تونم جامعه ي مجازي رو ترک کنم و ترکش خيلي قدرت مي خواد و من اين قدرت رو ندارم و اوميدوارم پيدا نکنم چون اگر از اين جامعه ي مجازي عقب بمونم فکر نمي کنم توي يه جامعه ي ديگه بتونم جلو بزنم...دوست دارم که بازم بياي ديدنم منتظرتم...

راستي من يه دل شوره ي بزرگ دارم، دعا کنين برام، آخه مي ترسم يکي رو که مثل برادرم ميمونه رو از دست بدم...تو رو خدا دعا کنين براش...اون حال روحيش خيلي خرابه...

و شما دوستاي گلم تشکر از اين که به من سر زدين ...

همچنان منتظرتونم

دوستون دارم

 

2 نوشته شده در 2008/8/21ساعت 12:40 PM توسط sajad |

حرفي از عشق

در تلاتم امواج افکارم

حرفي از عشق مي گذرد

حرفي از عشق ،که مهر را

در دلم جاي ميدهد

اما حرف عشق

ديگر برايم معني ندارد

پس چگونه سرخي حرف عشق را

به امواج آبي نگاهش

هديه دهم و بگويم دوستت دارد

دوستت دارد همان دخترکي که

جاده ي خيالش را

با گل هاي محبت رنگين کرده و با آب پاش

ديدگانش آبياريشان کرده

تا تو از آن گذر کني

که نگذاري تنهايي از آن عبور کند...

 

2 نوشته شده در 2008/8/21ساعت 12:16 PM توسط sajad |

شرایت جنسی دختر و پسر

                                         

 مي خواهم يک مطلب را همينجا مشخص کنماول اينکه نمي خواهم اين وبلاگ تبديل به جايي براي کل کل دختر ها با پسرها باشد .بس است اينقدر کل کل کرده ايم !!
هدف من اين بوده که در اينجا همديگر را بهتر بشناسيم چه روحي چه جسمي نه اينکه همديگر را بکوبيم که اگر هدف کوبيدن باشد دختر ها هميشه بازنده اند دليل هم دارم زيرا ما در جامعه اي زندگي مي کنيم که ديگه فکر مي کنم به اندازه کافي خانم ها را تحريم کرده اند پس برابري اي براي کل کل نمي مونه دوم اين که خانم ها خصلتشان گويي اين است که گويي هيچ گاه نمي توانند پشت هم باشند .نيازي به توضيح نيست در خيلي از موارد خود خانمها مقصرند که اينگونه مورد ظلم واقع شده اند .به هر حال ....هيچگاه خوب نيست که بگوييم پسر ها خوبند و دختر ها بد و يا بر عکس مگر اينکه خود خواه باشيم .در مورد پسر ها هم آنهايي که مي گويند پسر ها 3کسي هستند و همش به فکر 3کس هستند بايد بگويم شناختشون کامل نيست و يکطرفه است . از دو زاويه نگاه مي کنيم . همه فکر کنيد براي لحظه اي پسر هستيد پسر: از سن خيلي کم 14 يا 15 يا 16 شايد هم گاهي خيلي کمتر... حس جنسي شروع به کار مي کنه وار 18 سالگي به بعد به اوج خودش مي رسه , قابل توجه دخترايي که در سن 30 تا 45 اوج شدت جنسي شون هست و در مه حداقل يک هفته تعطيل هستند از 3کس و همچنين اوجشان در ماه شايد به يک هفته هم نرسد خودشان را بزارند جاي اين پسر جواني که از اين سن شروع شده و همچنان اد امه دارد بدون اينکه سيري داشته باشد يک پسر هر روز آمادگي 3کس را دارا مي باشد . اين مطالب راجب اوضاع جسمي و تفاوت جنسي بود . خوب چه بايد کرد . آيا اين مطالب را بايد توجيحي براي هوس بازي دانست . آيا ما مردان نيکو وا با خرد نداريم . آيا مگر همه پدر ها و برادر ها هوس بازند که همرا يکسان و يکجور خطاب کنيم . حالا اگر هم فرض کنيم اين مطالب توجيح آقايان هوس باز باشد . پس به اين دختر هاي .... چه بايد گفت که ...... . حالا خوبه در ماه يک هفته هم مرخص هستند . پيشنهاد من اين است به جاي اينکه با يکديگر بحس هاي بچه گانه بکنيم يعني همان حر فهاي دوران کودکي پسرا شيرن و غيره و اين حر فها بياييم دلايل مشکلاتمان را ريشه يابي کنيم . يکطرفه به قاضي نرويم , اگر دختر بوديم اگر پسر بوديم را واقعا سعي کنيم درک کنيم . از يک دوستي شنيدم که مي گفت من اگر دختر بودم با همه پسر ها مي خوابيدم گناه دارن آخه چرا اينقدر ازيتشون کنم . واقعا خندم گرفت قول مي دهم اگر دختر بود با شوهرشم نمي خوابييد J ... اينها نشان دهنده عدم شناخت ما از يکديگر است . معناي عشق تا عاشق نشوي نمي فهمي . اين دختر پسرا همان پدر و مادر هاي آينده هستند . آيا پدر و مادر خود را کسي خراب مي خواند که عموم دختران يا پسران را مورد خطاب قرار مي دهند. به خدا سوگند اين دور نگاه داشتن و جدا کردن هاي اين دو جنس از همدبگر است که اين نفرت کهنه و قديمي را برايشان ايجاد کرده . مرداني که آزادي زنان را نمي توانند ببينند و زناني که نمي خواهند در بند مردان باشند . دلم مي خواهد واقعيتها را بگوييد نه آنکه همديگر را در اينجا بکوبيم .
واقعيت اين است که اين دو مرغ عاشق نيازمند وجود يکديگرند و خواست هستي و جهان نيز چنين مي باشد .

 

2 نوشته شده در 2008/8/21ساعت 10:2 AM توسط sajad |

 

 

 

2 نوشته شده در 2008/8/19ساعت 12:28 PM توسط sajad |